دکتر آرمان

130 روز گذشت از باهم بودنمون

گل خوشبوی من ، چقدر داشتنت در زندگی قشنگه... حیات،نشاط،امید...هر چه زیبایی در دنیاست با وجودت به آن می رسم... چقدر لذت بخشه... حس قشنگ مادر بودن... هر روزی که می گذره به حضورت به وجودت وابسته تر می شم... مرد کوچک خونه ما... نفسم بسته به نفست نفسم... ...
23 آذر 1391

عطسه های برگشتی...

پرهام جون حالا من بعضی وقتا که می خوام عطسه کنم ،عطسم بر می گرده و می گم ه او  ... اونوقته که مامانی و بابایی کلی به من می خندن... بابام میگه الهههههی زورت نمی رسه عطسه کنی...   ...
22 آذر 1391

بالاخره مزه چای و چشیدی............

ناز گلم،هر وقت که من و بابایی چای می خوردیم همش نگاه نگاه میکردی واستکان که بالا و پایین می رفت چشم های تو هم .............. اینطوری چای از گلومون پایین نمی رفت ... دیشب یخورده چای بهت دادیم ،خوردی ولی انگار خیلی هم خوشت نیومدوبیرون ریختی ! پس چرا عزیز اونجوری نگاه می کنی که آدم دلش ضعف بره...................بگیم نکنه می خواد... مامانییییییییییییی خوردی دیدی نه بابا هیچی به مزه غذای خودت نمی رسه هاااااااااااااااااااااااااا ...
21 آذر 1391

تولد نیم سالگیت مبارک زندگیم

در چنین روزی که تولد توست خدا می خواست منو با هدیه ای شاد کند ...که آن  وجود پاک تو بود آرمانم. آرمان نازم که 5 ماه پیش پا گذاشتی تو خونه ی قلبم و تا آخر عمرم مالک قلبم شدی... ماه ها دارن پی هم میان و میرن و تو داری بزرگ تر می شی و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای می دی... ماه عشق و لذت و خاطره ... 5ماه گذشت از روزی که برای در آغوش گرفتنت لحظه شماری می کردم... اونقدر کنار تو به ما خوش می گذره که متوجه گذشت زمان نمی شیم... دلم تنگ می شه برای این روزها برای این لحظه ها که دارن تندتند میان  و کودکی تو را با خودشون می برند...    یک ماه دیگه گذشت...........................     ...
17 آذر 1391

llove

        آرزویم این است:تو به باور برسی که در این کنج هیاهوی زمان ،توی بی باوری آدم ها ،یک نفر می خواهد تو سلامت باشی و بخندی همه عمر... عزیزم عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتم   ...
17 آذر 1391