دکتر آرمان

پسرک شاد و دوست داشتنی ما

آب بازی..........

عزیزم حالا که دیگه می تونی یه چند دقیقه ای بشینی وان و گذاشتیم تا بشینی و آب بازی کنی و از حمومی که میکنی لذت ببری عسلم... ...
28 بهمن 1391

نشستن.....

شیطونکم برای چند ثانیه که شده بدون کمک می تونی بشینی . بچه حالا آواز نخون بزار یه عکس خوب ازت بندازم ای بابا..............     ...
16 بهمن 1391

برایت آرزو دارم...

برایت آرزو دارم که نور نازک قلبت , به تاریکی نیامیزد که چشمانت , به زیبایی ببیند زندگی ها را چو باران , آبی و زیبا بباری , شادمانه روی گرد غم به دور از دل گرفتن ها. برایت آرزو دارم به تنهایی نیالاید خدا , این قلب پاکت را و همواره به دستانت بیاویزد چراغ راه خوشبختی بدانی آنچه را اینک نمیدانی . برایت آرزو دارم سعادت را , طراوت را , بهشت و بهترین بهترین ها را عزیز روزهای من خدا را می دهم سوگند که در قلبم برای تو خدا را آرزو دارم . ...
14 بهمن 1391

پاهامو با دستام میگیرم...

3هفته ای می شه یاد گرفتم پاهامو با دستام بگیرم و هی تکون می دم و کلی ذوق می کنم چون می بینم همه خوششون میاد و می خندن  تازشم وقتی که پاهام  و نمیگیرم همش دایی حسین و مامانم پامو به دستم میدن میگن بگیرش   ...
5 بهمن 1391

یه اتفاق جالب...........

آرمان جووووووووووووونی گفت، . . . . . . . . . . ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ،میشمردی هزارتا می شدا............ الهی فدای ناز حرف زدنت شیرین عسلم   ...
3 بهمن 1391

هدیه ی قشنگ پرهام جونم

یه هفته ای شد که خاله جونم اومده پیشمون ،ماهم بیشتر خونه مامان جونی بودیم تا مامانم پیش خاله باشه و منم پیش پرهام جون . مامانم خاله اینا را دعوت کرد که امروز نهار بیان خونمون. اومدن و همگی دور هم بودیم پرهام رو تختخوابم رفت و با آویز بالای تخت بازی می کرد منم بغل مامان جونی بودم و داشتم سیب می خوردم.تازه می خواستم نسکافه خاله فرزانه را هم بخورم که مامانم نذاشت پرهامم برام یه پیراهن قشنگ هدیه داد. ممنونم پسر خاله ی عزیز.   ...
16 دی 1391
1